شب کوچ .....
چه قدرتنهای تنهایم
به سان جغدشومی در دل این شب
گریزانند آدمها.....
از این جان واز این حالم
تو هم دیگر نمی خواهی
شرارم را....
تن تب دار وجانم را
نپرسیدی دگر حالم
تویی که آشنا بودی
حضورت تکیه گاهم بود
نگاه آشنایت روح وجانم بود
ولی در این من عاشق
نظرننداختی هرگز.....
ومن غرق جدا گشتن...
....... !
شب کوچ دلم گشته
سفر از چشم شهلایت
ولی با یک دل مجروح
دوچشمم خیس وبارانیست
تنم تب دار وذهنم گنگ....
از این بی اعتنایی ها.....
فراموشی مشتاقی....
فراموشی عمری که ،
به پای تو هدر کردم.......
سراسر آتش و آهم
لبالب سوز وحرمانم
از این تنها سفر کردن
از این دل دادن بی جا...
نگشتی سد راه من
نگشتی تکیه گاه من
نگفتی از برم هرگز...
نرو ،بی تو زوالم من.....
.....
ولی اکنون ....
چو گوری سرد وتاریکم
میان شام تنهایی
چو یک گم کرده راهم من
شود آیا که دریابی ،
غم این عاشق خسته ؟
دو دست عاشقم برگیر
نرو از پیش من هرگز
نرو ....
بگو با من که می مانی
بگو.........
چون گل یخ !....