" آرزوی محال "
در خیالت آرزویی می نمود
این دلم ،در حسرت تو می غنود
در خیالت آرزویم شد محال
این تصور برد دل ، روبه زوال
کار من در هجر تو شد انتظار
از طپش افتاد قلب بی قرار
روز من شام وشبم همچون سحر
در خیالم یاسمین بویت به بر
مخمل زلف تو تار جان من
چنگ دل انداخت خان و مان من
در سکوت شب منم شبگرد دهر
این دقایق از فراقت گشته زهر
آرزوی وصل تو گشته محال
صید چشمان تو گشته این غزال
از غم و بیداد این دنیای پست
می سپارم روزوشبها مست مست
این منم تنها شکسته در نهان
این منم غرق غم و درد زمان
این منم آن غم فروش دوره گرد
این منم آن خسته از دنیای درد
درد من وصل محالت نازنین
می چکد اشک ندامت ای سمین
رنگ عشقم از فراقت زرد زرد
پیر این میخانه هم رحمم نکرد
جای من میخانه ها شب تا سحر
عقل هم از جان من کرده سفر
می روم با کوله بار حسرتم
می روم با کوله بار محنتم
می روم آهسته در خاکم کنید
از غم عشق رخش پاکم کنید
می روم با حسرتی بر این دلم
می نویسم عشق او بر این گِلم
وقت رفتن غسل عشقش را دهید
یاد او بر جان و تن را ، وارهید
می روم اما کسی یارم نبود
هیچ کس آگه از این جانم نبود
می روم نا خوانده مهمانم کنید
با غم عشق و جنون خوابم کنید
زهره را از شام تار من برید
ماه رخشان و نگارم آورید
آرزویم را به گورم می برم
این تغافل را به جانم می خرم

چون گل یخ !....