" سکوت .... "

 

سکوت من فریاد بی پرواست

 

درپس سالها اختناق وخفگی

 

در پی سالها انزجار ونفرت

 

از پی سالهای دورِ دور.....

 

دورِ دوری وفراق .............

 

آن آتشفشان خاموشم

 

که عقده های سالیان دراز اسارت را

 

به آسمان بی انتهای هجران فوران می کند

 

وبه عرش می پراکند

 

بی هیچ اِبایی.....

 

بی هیچ ترس وشرمی....

 

بگذار بدانند عالمیان

 

بگذار خدا بداند

 

بداند که این دل چه گدازه های تفتیده ایی در دل داشت

 

چه با سوز وگداز!! ............

 

آتش بازی مَهیبیست

 

دور شو

 

کناره بگیر

 

وگرنه تو هم می سوزی

 

گدازه های این دل به تو نیز اصابت خواهد کرد

 

تابلوی ایست را ببین !

 

خطر!....

 

خطر!.....

 

مگرتابلوی اخطار را نمی بینی !

 

برگرد....

 

از راهی که آمدی برگرد

 

برگرد ونبین غرش برق آسای مرا

 

فریاد وزجه های بی امان مرا

 

مشنو ....

 

برگرد

 

از راهی که آمدی برگرد

 

 

مشت می کوبم

 

پی در پی  و بی امان

 

با گدازه های قلب پاره پاره ام

 

بر آسمان هجرانت

 

آتش باران این دل را ببین ودور شو

 

دور شو....

 

وتنهایم بگذار

 

بگذار بگریم

 

اشک آتش ......

 

اشکی از دل مذاب و تفتیده

 

بگذار برای یک بار ببارم و

 

دیگر هیچ.....

 

برای همیشه خاموش....

ولی بگذار عقده ی درون خالی کنم

 

یکبار برای همیشه.........

 

در اوج سکوت.........

 

فریادی بلند........

 

صور اسرافیل زمان

 

 

برو......

 

سکوت من ،

 

فریادیست بی پروا

 

آتشین وخونبار...

 

 

برگرد..........

 

از همان راهی که آمدی برگرد......