عشق ازلی......

روزگاری طی شد و دلدار ما آگه نبود
چشم او روز ازل این جان و ایمانم ربود
روزگاری طی شد و در بی کسی غرقم هنوز
در فراق روی او جان و دلم سرد و کبود
این تنم آتشفشانِ ، مشتعل از دوری اش
جان من برباد رفت ،از عشق ورویایش چو دود
از ازل این قلب بی تاب و نگاه خسته ام
درد هجران و غم دوری آن مَه را سرود
می نویسم عشق خود بر چهره ی ابر کبود
تا ببارد از غم و از آنچه که بود و نبود
عشق تو یک لحظه بود و آن دمم روز اَلَست
غم ازاین این جان و دل بیمار وتب دارم ز دود
زهره ی خاموش این یلدای طولانی دهر
این دلم بود و دلت ماه شب بیگانه بود
چون گل یخ !....