" توفقط قاصدکی ..... "
قاصدک می گویند :
که تویی مخبر آن شور و نوید
که تویی قاصد آن عشق و امید
قاصدک می گویند :
که تویی با خبر از عشق و جنون
خبر وصل محال؛
تو بیاری به دل غمزدگان
قاصدک می گویند:
زندگی در کف دستان تو بود
وبه دوش تو وآن بال وپرت
قاصدک می گویند:
پروبالی بزنی
این جهان پر شود از شور وشعف
قاصدک می گویند :
خبر از فجرسپید
خبر از مطلع آن خور امید
خبر از عشق بیاری همه وقت
قاصدک می گویند:
........
ولی !....
ولی آخر تو بگو ؛
که چرا این دل من؛
نشنید از نفست یک خبری ؟
نبود با تو مگر بال و پری ؟
قاصدک با دل من نبوَد راز ودمی ؟
کسی از دور ندارد خبری ؟
قاصدک جان تو بگو :
که کسی نیست هواخواه خبر؛
ز دل پر تب وتاب و غم من ؟
خبری نیست مرا ؟
....
قاصدک می گویند:
که تو آن قاصدک خوش خبری
ولی بهر دل من
نبوَد دربر تو یک خبری
نه کسی چشم به راه دل من
نه کسی میل عطشناکی من
برو از پیش من ای قاصدکم
برو آنجا که خبر داری هست
با تو دیگر خبر از شور جنون
خبر از عشق دگر نیست مرا
با تو دیگر خبری از نفسی نیست مرا
منم آن شام غم ووقت غروب
خبر ازصبح سپید
خبر از فجر سحر
دگرم نیست زتو
قاصدک ،همه غم های زمان
به دلم گشته چویک کوه عظیم
منم آن شام سیاه
شب یلدای غم وهجر وشکیب
دگراز شهر جنون
کوی عشاق برای دل من
خبری نیست تورا
قاصدک در دل من ؛
تو فقط قاصدکی!.....
نه تویی مخبر آن شور و نوید
نه تویی قاصد آن عشق و امید
تو فقط قاصدکی
ودلم
زیرپای همه عشاق زمان
شده چون برگ خزان
وفقط خِش خِش رگبرگ دلم
که شده خشک دراین سوزتنم
شده پوسیده به دنیای غریب
برواز پیش دلم
تو فقط قاصدکی......
چون گل یخ !....