" باران عاشقی ..... "
چون گلی زمرّدین
درمیان دستانی خشک ! ....
رنگدانه هایم وام گرفته از دل خونین
درشبی طوفانی
عطشناک شبنم عشق
غمزده ولب تشنه ....
درپشت پنجره ایی باران زده
درانتظار دستان بارانی تو
بی صدا شکستم....
!.....
حسرت نم باران عشق
درتمام رگبرگهایم جاریست
.....
ببین تمام اندامم خشکیده
وبرگ برگ تنم پلاسیده وعطشان ؛
درانتظار باران محبت توست
پنجره ی دل را باز کن
دور از این دل
پشت این پنجره
غوغایست !.....
ببار ! .....
ولی .....
بر من ببار!...
بگذار باران چشمانت
عریانی عشقم را خیس کند
بگذار بر تنم ببارد
وخیس آغوش بارانی تو باشم
مخواه که دور از تو
درپشت پنجره ایی سیاه و غبارآلود
لب تشنه وتکیده
با حسرتی ابدی
باران چشمانت را نظاره گر باشم
مخواه بی تو بپوسم
مگذاربی تو بمیرم
پنجره دل رابازکن
مرا دریایی از خواستن کن
بگذارباران عشق تو
طوفانی گردد ومرادرخود غرق کند
ببار......
بی امان ببار......

چون گل یخ !....