" انتحار ..... "
دلم رنجیده خاطر از نگاریست
تنم تب دار درد روزگاریست
در این بیغوله ها من سرگریبان
سرم گیج قضای کردگاریست
دلم محبوس چشم خیس یاری
تنم در بند زلف یک نگاری
تمام لحظه ها وصف غم او
روانم مات و غرق بیقراری
دلم خسته از این بازی گردون
که چشمانم نموده هر دم او خون
شد ازشهلای چشمانش همه مست
شدم سرگشته ی صحراچو مجنون
همه آوار دنیا بر سر من
همه غم های عالم در بر من
شدم محنت کش دنیای گردون
شده روزم چو شام آخر من
غریبم من ، نشانم را که جوید ؟
اسیرم من ،به خاک من که روید؟
در این یلدای سردِ پُر ز حسرت
ره این خانه ی دل را که پوید ؟
روانم بر نگاهت سجده آرد
دلم بر پیش پایت بنده آرد
شدم خاکستر این آتش عشق
بر این آتش دو چشمت خنده آرد
دلم از عشق تو یک دم جدانیست
شرارت بر دلم در انتها نیست
چو آن خورشید هنگام غروبی
ولی جانت به عشقم مبتلا نیست
بیا یک دم ببین این حال زارم
ببین دور از تو و یادت ، قرارم
منم آن زهره ی تاریک شب ها
ببین بعد از وداعت ، انتحارم
چون گل یخ !....