" ققنوس دل "

چتر مژگان تو !
و جان طوفانی من !....
واژگان پرمهر تو !
و دل دریایی من !.....
قاصدک احساس تو !
و دشت بایر روح و جان من ! ....
چشمانم طوفانیست
دستانت سایه بانم خواهد شد؟
دریا دریا واژه ام
کتاب دل را خواهی گشود؟
دشت دل ؛
عطشناک باران عشق توست ....
بارش مهربانی ات را خواهی زد؟
......
آه !....
دستی نیست .......
جانی نیست .....
نَمی نیست ....
بگذار دشت دل بسوزد
بگذار طوفان چشمانت عالمم را فراگیرد
بگذار کهنه کتاب عاشقی ؛
در زیر خروارها خاطره مدفون بماند.
پای دل در گِل.....
و راه عاشقی ناهموار !......
بگذار تنهایی
سهم من از عاشقی گردد
بگذار وام دار دل حزین باشم
بگذار من باشم و دل واپسی
من و خانه به دوشی ....
من و فراق .....
در واپسین لحظه دیدار ! .....
در بهت و خلسه جدایی ! .....
جانم ؛ چه بی محابا گُر گرفت !
از این همه تکرار یلدای بی کسی !
آتش گرفت ....
سوخت ....
و.....
خاکستر عشق تو گردید
وققنوس یادت از خاکستر سرد دل.....
پرواز آغازکرد
تا ابدیت..........
تا بر پهنه کبود آسمان بی کسی
بنگارد عشق بر باد رفته تو را
دیگر منی نیست !....
این تو هستی !....
درتار و پود یاد من
پس بمان !
تا ابد بمان !
...................
چون گل یخ !....