" گل من .... "

مانده ام چشم به دیدار وفایت گل من
بسته ام پای به آن زلف دو تایت گل من
خسته پا، گیج از این چشم خمارت صنما
رفته ام کوی به کوی از پیِ جایت گل من
من اسیر شب و تو وقت طلوع سحری
گشته پس کوچه غم بهر خفایت گل من
شد خزان باغ دلم از غم و دوری رخت
منم آن گل که شده محو صفایت گل من
تو شدی قمری باغ دل من ؛ وقت وجود
من شدم سینه دَران ، مست صدایت گل من
تویی آن نو گل سرخ دلم ای زنده به عشق
شده دل چاک وغمین ؛رنگ ردایت گل من
شده ام در به در دشت جنون شام سکوت
مشکن این دلم از جور و جفایت گل من
شد ه ام مرثیه خوان غم خود وقت وداع
اشک ریزان ، بزنم تار رثایت گل من
زهره ایی رو به افول از غم دوری رخت
شده ام خواب از آن شام قضایت گل من
چون گل یخ !....