" غروب عاشقی "
بِهم گفتی که با من باش ، تمام لحظه ها ای یار!
بخواب هر شب به یاد من ، سحر باعشق من بیدار
بِهم گفتی : جدا از تو ، نمی شم حتی یک لحظه
بزار از عشق تو باشم ،توی این عشق و این خلسه
نگفتی حتی یک بارَم که از من می بُری آسون
که این عشقت خیالی بود، نبودش ازدل و ازجون
ببین بعد از تو چه آسون ، گرفتار خزونم من
گرفتار غم دوریت ؛ سراسر اشک و خونم من
تو رفتی و نگفتی که ؛ پس از تو میشکنم آسون
دلم از عشق روی تو چه راحت میشه پُر از خون
تو رفتی با رقیب من ؛ دیگه بر گشتی امّا نیست
دیگه حتی نگاه تو ، به دنبال دل ما نیست
برو دیگه از این وادی ، از این دنیای پوشالی
از این روز وشب خسته که ازعشق تو شد خالی
برو دیگه نمی خوامت ،برواز پیش من ای دوست
نمی مونه دیگه این دل ، میون استخون و پوست
چون گل یخ !....