بدرود......
چون گل یخ !....
درشبی تار ! .....
نگاه به آسمان عشق تو دوخته بودم
تا مهتابی کنی شام تار دلم را......
ببین !.....
هنوز در ازدحام سکوت ، رگبرگ هایم خشکیده !
هنوز لبانم عطشناک عشق توست ....
ببین که چگونه بعد از سالیان دراز عاشقی ومهجوری ، باز عاشقی می کنم !
ولی عشقی خیالی .....
رویایی و دور از دست رس .....
وباز با یاد و نام " تو "
با هجی الفبای " عشق تو "
در حسرت و سوز و گدازی ابدی .....
این تن نیمه جان را تا فراسوی زمان خواهم برد
تا آن طرف دیوار جدایی ......
شاید وقتی برسم تو رفته باشی !
شاید تا لحظه دیدار جانی دربدن نماند !
ولی عاشق به عشق زنده است .
به پوییدن راه عشق !
هرچند سنگلاخی
هرچند طولانی و بی پایان
ولی عاشق به امید زنده است .
ومن ......
با امیدی به نیم نگاهی از تو زنده ام
نه حتی وصال....................
که بعید است ودست نیافتنی ......
بدرود بهار عاشقی ام !
که این گل یخ ؛ در زمستانی به بلندای یلدای زمان ،در انجمادی ابدی فرو رفت .
ولی به امید دستان پرمهرتو که سرمای وجودش را حرارتی دوباره باشد........
بدرود ای عشق ابدی من .......
چون گل یخ !....