خسته ام از این همه حسرت ، به دادم می رسی ؟

رَسته ام از این  همه  نفرت ، به دادم می رسی ؟

 

گوییا  سیــل  غمم  ،  دارد  از  این  جا  می رود

بس کن آخر این همه هجرت ،  به دادم می رسی؟

 

هیچ  آگه  نیستم ،  هجران  تو  بهر  چه بود !

تا نمُردم  در غم و حیرت ،  به دادم می رسی ؟

 

بس کن این قهر وغضب ، عفو ازبزرگان است عزیز

تا بگیرد  جان  من عبرت  ،  به  دادم  می رسی ؟

 

خوب می دانم تو هم در بندِ این  عشق  و غمی

تو بگو ،  اِقرار کن مِهرت  ،  به  دادم  می رسی ؟

 

دیگر ا ز "  شب بی تو بودن "  ،  سخت آزرده دلم

خسته ام از این همه  غیرت ،  به دادم می رسی ؟